بدترین پادشاه

بدترین پادشاه, آن بد دین و بد کنشی است که برای پاره (=رشوه) هم نیکی نکند؛ کسی است که کشنده بیگناه است. پادفره ای (=مکافات بدی) گران در دوزخ, سزای کسی است که چنین دروندی(=دروغ پرستی) را پادشاه کند.

تطبیق حقیقت با واقعیت

مهم نیست اگر جنگی غیر حقیقی باشد, یا حتی پیروزی در آن غیر ممکن. هدف از نبرد پیروزی نیست بلکه ادامه ی آن است. و این قانون نظام حاکم است برای نابود ساختن آنچه ساخته ایم. هدف تصرف مکان و سلطه بر آن نیست. جامعه فقط بر اساس فقر و نادانی دوام می یابد و تلاش جنگ تماما این است که جامعه در آستانه گرسنگی بماند تا زنده بماند, برای حفظ ساختارهای اجتماعی باید همه را دشمن دانست. جنگ انتهایی ندارد, ادامه ی جنگِ حکومت باید بر ضد افراد خودش ادامه یابد و آنان را پاک سازد. می فهمم چطور! نمی دانم چرا!.

چه می خواهید؟

تولد هر لحظه بنا به درخواست شما از هستی شکل می گیرد.
هر چه باشد، دور از دسترس یا به همین نزدیکی فقط مدیریت ثانیه هاست که به تخیل شما رنگ واقعیت می بخشد. هر چند من حرّافی بی تدبیرم اما از من پذیرایش باشید زیرا دیگران اثباتش کردند.

اولین لامپ

هزاران شمع سوختند تا چراغی روشن شد....

چشم هایم

چشم هایم را می بندم تا معنای اسارت را از یاد برده باشم، چشم هایم را باز نگاه می دارم تا طوق بندگی بر گردنم نیندازند.
چشمی رفته در خواب ناز یار؛ چشمی ندارد لحظه ای آرام و قرار...

چه کسی جای چه کسی نشسته؟

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر ازموقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست. جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظرایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.