عشق پیری

برای عشق ورزیدن هیچگاه دیر نیست, لیک زمان اندک است و فاصله بسیار.

سکوت

بر گوش مُهری نهم, بر چشم پرده افکنم و زبان در کام گیرم,
در این شهرِ دروغ پردازِ آشفته حال که سخن حقی را تاب شنیدن نیست.

جام شوکران

زمان در سکون
سخت در سکوت
نیست کسی در پس دیوار جنون
بشکند قفل زندان قرون
سرکشد شوکران جام وجود
پر کشد تا ملکوت
هست شود, هست کند این برهوت؟!

سراغ من نیایید

به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته نیایید
که ترکی بردارد
نه, بشکند
شیشه نازک تنهایی من

* این روزها همه بر دور خویش پیله ای دروغین بسته اند و در مردابی خیالی مشغول رسیدن به آمال و آلام خویشند. و غافل از غرق شدن و پروانه شدن.

آغوش آرام من

آنگاه که آرام در برم گيري
و دستان من در لا به لاي گيسوان ابريشميت طرحي موّاج پديدار سازد
عالم همه ساکن گردد
و سکوت ساليانش شکسته در هم
ثانيه ها محو تماشا و زمان صاعقه‏اي بيش نباشد
باران تن‏هاي خشکيده‏مان را طراوتي ديگر بخشد
و خاموشي دنيا معنا يابد
دليل يکي شدن آشکار شود
و ما در بازي روزگار بازيگراني تازه خواهيم بود

جزای فاش کردن

پاداشی جز این در انتظارمان نیست

رویش

آب را دریغ داشتند، عطش مانع از رویش جوانه نشد